

وقتی روی زمین سرد و بی روح غرق در رویاهای هر چند کودکانه اما
پر حوس راه می رود زندگی در رگهایش می جوشد!
هوای خنک در وجودش شیطنت را اغاز می کند و چشم هایش بار
دیگر در چشم هایی منعکس می شوند و برق می زنند!
حال و هوای رهایی در بدنش شروع به جنبش می کند و هر انچه کم
اما عشق را می طلبد!
حاضر به ستایش ستارگان است و رهایی قلب کوچکش را ثانیه
شماری می کند.نفسی عمیق از ته ارزوهای محال در هوایی پاک
و مملو از عشق طلب می کند دل کوچکش باز هم به لرزش در
می اید زیرا او فردا هم با ان چشمان سیاه حکایت ها خواهد داشت...
...نظر یادت نره:دختر احساس...

برو به جایی که ناز چشمات رو به قیمت سوختنشون خریدارند.
برو به جایی که قلبت همیشه ارزوش رو داشت به جایی که
قلبت تو رو با خودش خواهد برد.
برو به دوردستها جایی که شهرها بوی حسرت می دهند.
برو به اسمون ارزوهای محال و در لابه لای ستاره هاش نفسی
از جنس رهایی بکش.
برو به دریایی از جنس غرورت که تو رو با موجهاش خفه کرده.
رفتن همیشه ارزوی دل مغرورت بود...!
<<<بازم به من سر بزنید:دختر احساس>>>


هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو می گردم دنبال یه تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو می شناسه
دستای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یک شب من پر از صدای تو بود
گریه ی هر شب من فقط برای تو بود
سکوت شیشه ایم رو صدای تو می شکنه
تو اسمون عشقم شعر تو پر می زنه
با تو دل سیاهم به رنگ اسمونه
تو بغض من می شکنند شعرای عاشقونه...
...دوستدار شما:دختر احساس...

امروز هم اسمان مانند چشمان من بارانی است!
صدای باران راز عاشق بودن را در گوشهایم زمزمه هی کند.
دلم می خواهد زیر باران قدم بزنم.تنهاییم را در اغوش بکشم
و با ان بسازم.دلشکسته تر از همیشه بر بالین نسیم می اندیشم.
زبر باران قدم زدن چه ارامش بخش است گویی اسمان احساسم
را می فهمد!دلم می خواهد با باران همخوانی کنم و بهترین ترانه
را به او هدیه بدهم.قطره های سرد باران گونه هایم را نوازش می کنند.
با وجود اینکه سرد است اما چه مهربان است که مرا درک می کند.
باران بهترین دوست تنهایی هایم است...!
"""موفق باشید:دختر احساس"""


اون روز بارونی از جنس اشکهام سراسر جنگل دلم رو خیس کرده بود.
دلم به اندازه ی یه توده ی ابر سیاه غمگین بود.
کلمه ها مثل یه اواز غریبه گنگ و بی صدا از دهانم خارج می شدند.
هوا سرد بود مثل گونه های خیسم و اسمون سیاه و تاریک ستاره هاش
رو در اغوش گرفته بود و با صدایی به نرمی نسیم خنک براشون لالایی می گفت!
دلم گرفته بود چون از تو دور بودم.با صدایی که در گلوم حبس کرده بودم اسمت
رو فریاد زدم اما صدام رو حتی سکوت نشنید.
اون روز تمام شب رو در اطاقم گریه کردم...!!!
***بازم منتظرتون هستم:دختر احساس***


با عشقی که در سینه پنهان کرده ام به چشم هایش نگاه می کنم.
برق نگاهش جسمم را ذوب می کند و خاکسترش را برای همیشه
در دلم دفن می کند!
کاش می شد راز دل عاشقم را به او بگویم.
کاش ستاره ها قصه ی چشم های گریانم را برایش می خواندند.
با همه ی ارزوهایم و با عشقی که بدنم را به اتش می کشد از او می گذرم.
برای همیشه عشقش را در قلبم پنهان می کنم و با قطره ای اشک عشق
او و جدایی را گره می زنم...!
دوستدار شما:دختر احساس

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشک تو چشام رو به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هرچی غصه اس تو صدامه
وقتی نیستی هرچی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی اوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقی مونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس اتیش می زنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم
...منتظر نظراتتون هستم:دختر احساس...


امشب چشم هایم در حسرت نبودنت گریه می کنند.
شبی سرد و بی روح است که حتی ستاره ها هم کم پیدا شده اند.
اسمان هم مانند چشم های من بارانی است.هوا سرد است.
به سردی غروری که دلم رو شکست.
از امروز تا همیشه شعر تنهایی را خواهم سرود شاید سکوت را
شکست دهم و اسمت را زمزمه کنم.
امشب همه چیز از من رو برگردانده.همه از من دوری می کنند.
شاید به خاطر اشکی است که سکوت تنها ییم را می شکند...
...بازم به من سر بزنید:دختر احساس...


وقتی روی زمین سرد زیر گریه ی اسمون راه می روم زندگی
در رگهایم می جوشد.به او فکر می کنم.به چشم های سیاهش
که همه ی رازهای عشق را از بر دارند.
به دلی که زیبایی های دنیا را در خودش حفظ کرده فکر می کنم.
خنده ای بر لبهایم می نشیند و دلم از عشقی که در خود پنهان
کرده می لرزد.ثانیه ها را می شمارم تا شاید لحظه ی دیدار فرا
رسد و دلم دوباره از عشقش لبریز شود.
دوستت دارم تا لحظه ای که قلبم در سینه می تپد...!

نظر یادتون نره:دختر احساس

تقدیم به دوست عزیزم ایلبرون![]()

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی
دستهای تو خورشید و نشون می دنند
چشم های خستم رو بیدار می کنند
صدای بال پرند رو لبام
تو گوشام دوباره تکرار می کنند
زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ دیداری باشه...
...همیشه عاشق باش:دختر احساس...